نه ديگر، در اين سوز اول زمستان، روايت را پس و پيش نميكنيم. بگذار از همان پنجرههاي بسته آغاز كنيم و «هاي» كودكي بر شيشه. كمي بعد از درك اولين حقيقت تلخ زندگي كه كاج حياط خانه ما بلندترين درخت شهر نيست، دست روي بخار شيشه ميچرخد و دايرهاي رو به حياط باز ميشود. پاي همان كاج، حجم يك كلاغ كنتراست صحنه را حفظ كرده است. برف ميبارد، برف، برف...
كاش آدمبرفي قصه نبود. يا كه نه، بود و همان بود كه توي قصهها گفتهاند. فرزند آميزش دستهاي آدم و برف، ميشد بهترين راوي قصههاي برفي باشد. به دل ما نيست كه. پس آدمبرفي همان قصهاي كه بود، هست. تو اگر گله داري از اين همه سرماي روزگار، گوشهايت را خوب بپوشان و همان قصهها را باور كن. اينطور بهتر است؛ نشان به نشان همان دايره باز شده روي شيشه، رو به حياط برفي. پس يكي بود، يكي نبود و القصه... چشمهاي دگمهاي آدمبرفي دروغ نبود، هويج جاي دماغ دروغ نبود، دستهاي چوبي دروغ نبود. آدم برفي هم اگر تبخير شد، فقط به عشق خورشيد بود و اين هم دروغ نبود!
هيچ فكر كردهاي چرا هر قصهاي غصهدار ميشود؟! چند خط از روايت روزهاي برفي ما گذشت و غمي روي دلمان آب نشد. بيا فكري به حال اين قصه بكنيم. مثلا از پشت شيشه بخار گرفته كنار برويم، از حياطي كه كاجش بلندترين نبود بگذريم، قصه آدمبرفي را هم فراموش كنيم و پا به خيابان بگذاريم. بگذار دلمان به همين ظاهر سفيد خوش باشد. همان كه شاعري گفته بود: «زمستانها باور ميكنم هستم/ از بخار دهانم و ردپاهايم روي برف.» حالا كه هستيم، پا به پا كمي جلوتر ميرويم و گاهي به پشت سر – ردپاهايمان روي برف – نگاه ميكنيم و ميخنديم. توي همين قدمها و باور ردپاها، ميشود ذهن را هزار زمستان هم عقب برد. روزهايي كه تابستانش تنها به شوق كانادادراي ميآمد و زمستانش به عشق «بستني زمستاني». چه ميشود كرد، تو توي اين زمستان راه ديگري براي گرم شدن داري؟!
لحاف و كرسي اگر بود، مادربزرگ اگر بود، نقل قديمها بيشتر ميچسبيد. حالا كه نه كرسي هست و نه مادر بزرگ، با همين سفيديهاي ميان خطوط بساز و روايت ضربالمثلهاي برفي را خشك و خالي به خاطر بسپار. چه ميگوييم؟ كدام خاطر؟ همه قصهها آشناست. «همه جا پر از برف شده بود و كاه و يونجههاي انبار تمام شده بود.» كه هنوز هم. «بزغاله از گرسنگي معمع ميكرد.» كه هنوز هم. «حسني كه دلش به حال بزغاله گرسنه ميسوخت اونو دلداري ميداد.» كه هنوز هم. «حسني ميگفت: بزك نمير بهار ميياد...» كه هنوز هم... هنوز... هم!
حالا تو بگو باز قصه، غصهدار شد. بگو: «خدا كوه رو ميشناسه كه روش برف ميذاره.» ولي خب «حرف، حرف مياره، آسمون برف مياره.» همين است كه قصه را ميشود دوباره غصهدار كرد و نوشت: «سرش رو مثل كبك زير برف كرده» حالا حق داري اگر بگويي: «جيكجيك مستونت بود، فكر زمستونت بود؟» ميگي چي؟ «پشت سر بارون و برف، آفتاب ميياد؟» نيامد هم و نيامد، قصه ما «قصه برف به تابستان است»!
قصه را بايد تمام كرد. آخر برف را به اندازه بام ميدهند و بام ما هم حكايتي دارد شبيه همان كاج حياط خانه. ديگر ناي عبور از حياط و رسيدن به خيابان نيست؛ پشت در هيچ خبري نيست. همان شيشهها را «ها» كنيم بهتر است. بعد هم مينشينيم كنار مادربزرگي كه نيست و كرسي كه اين هم نيست. زل ميزنيم به صفحه تلويزيوني كه ديگر هيچوقت برفك نشان نميدهد. اگر اين بود لااقل ميشد ساعتها زل بزنيم و باور كنيم عاقبت ملكه برفها از صفحه تلويزيون بيرون ميآيد و ما را با خودش ميبرد. حالا كه نيست و نيست و نيست، گوش ميچسبانيم به صداي گوينده برنامهاي مستند. «رومن گاري» بايد عنوان «پرندگان ميروند در پرو ميميرند» را از همين برنامهها براي داستانش انتخاب كرده باشد. خوششانس كه باشي، برنامههاي مستند تنها فرصت براي به خاطر سپردن چند جمله درست و حسابي هستند. يكي همان كه ميگفت: «حتي در جنگلهاي باراني هم هميشه باران نميبارد» و حالا كه حرف از برف است، اين براي بستن مطلب: «قرنهاست كه روي زمين برف ميبارد اما هيچ دانه برفي شبيه دانه برف ديگر نبوده است!»